<p>شاعر: جناب آقای بهروز باغبان<br><br>سرم بازار مسگرهاست دلم در چنگ بربرهاست<br>چنان با خود گلاویزم درونم جنگ زرگرهاست<br><br>نه میلی به سخن دارم نه مشتاقم به خاموشی<br>که روحِ جان پریشانم بلاتکلیفِ باورهاست<br><br>تظاهر میکنم خوبم ولی از روی ناچاری<br>که جانم تنگهای زخمی به غمگینیِ بندرهاست<br><br>جنون در کاسهی مغزم چو سیر و سرکه میجوشد<br>و من بیزارم از قلبم که گورستانِ دخترهاست<br><br>اجنه دائما در من نشست هفتگی دارند<br>که در من کودکی قلدر هواخواه قلندرهاست<br><br>جهنم درّهای در من همیشه گرم خودسوزیست<br>خودم هیزم خودم آتش خودم داغ صنوبرهاست<br><br>وبالم شد پر و بالم زمانی که قفس مُد شد<br>شنیدم از قفسسازی: قفس مرگِ کبوترهاست<br><br>به چاه افتادن یوسف به من این نکته را آموخت<br>که یوسف هم اگر باشی حسابت با برادرهاست<br><br>امیدم به نگاهی نیست دلم را دلبخواهی نیست<br>در این بازارِ رسوایی که دل کالای دلبرهاست<br><br>کتابِ سرگذشتِ من، کتابت شد به پشتِ من<br>و این به لطفِ یاران و به لطفِ تیغِ خنجرهاست</p>