<p>نهال بیخبر که این زمین بارور<br>غنی شدهاست از شاخههای سوخته<br>رشد کرده از میان خاک سیاه<br>جوانهای که چشم بر ستاره دوخته<br>زمین میدود در نگاه آفتاب<br>باد برگهای مرده را میگزد<br>ذهن جنگل از نهیب طوفان پراست<br>نهال را چه باک،باد میوزد.<br>شاید پاییز بارون نباره<br>شاید این بهار بی شکوفه زاره<br>شاید به جای برف اوج ماه بهمن<br>از آسمون مرداد آتیش بباره<br>پرنده میپره فصلهای مرده رو<br>هضم میکنه تمام سنگهای خورده رو<br>وقت بارش غم از هوای نا امیدی<br>چتر میکنه قدمهای شمرده رو<br>نهالها جواندرختهای سال نو<br>ریشهها عمیقتر ز خواب تیشهها<br>شاخههای زخم خورده از تگرگ و باد<br>سوی آسمان شجاع چون همیشهها<br>طعمتلخ شامهای بی ستارگی<br>شکوفه میشود کنار زخم سالها<br>در هجوم صد شب محال ممکن است<br>طلوع ممکن از دل شب محالها<br></p>