به ظاهر زندگیم خوب بود به ظاهر من میخندیدم همه زخم زبونها رو با بغضی سرد میبخشیدم بیخیال همه حرفا به فکر خودمون بودم میدونستم یه روز میرم از این دوری میترسیدم چه شبها تا سحر بیدار رو تختم مات و مبهوت بودم به ظاهر زندهام اما خود تخت شده تابوتم حالا رفتم به اون جایی که نه تلخم نه شیرینم همه دنیامو گم کردم فقط تاریکی میبینم هرکی حالمو میپرسید میگفتم که چقدر خوبم نمیفهمید دیگه مردم نمیفهمید چه آشوبم تو التهاب هر لحظه فقط خودخوری میکردم میگفتم ای خدا بسه دیگه خستم پر دردم چه شبها تا سحر بیدار رو تختم مات و مبهوت بودم به ظاهر زندهام اما خود تخت شده تابوتم حالا رفتم به اون جایی که نه تلخم نه شیرینم همه دنیامو گم کردم فقط تاریکی میبینم ندونستم که عشق چی بود نفهمیدم که عشق چی هست تا که چشمامو وا کردم یکی پلکامو رو بست به ظاهر زندگیم خوب بود به ظاهر من میخندیدم همه زخم زبونها رو با بغضی سرد میبخشیدم حالا رفتم به اون جایی که نه تلخم نه شیرینم همه دنیامو گم کردم فقط تاریکی میبینم حالا رفتم به اون جایی که نه تلخم نه شیرینم حالا رفتم به اون جایی حالا رفتم به اون جایی