تو را خواب می دیدم، خنجرها
عکس یاسِ چون، پئیهی غمگینی، میبینم
چشمها هست، پناهش ریخته در آب
تو چشماش، آئینهی سنگینی، میبینم
داره از ابر سیاء، خون میچِکِه
چون که ها، خون جای بارون میچِکِه
نفسها در نمییاد، چون که ها، سر نمییاد
چشمها، چشمام را، اینها، زخم نمییاد
داره از ابر سیاء، خون میچِکِه
چون که ها، خون جای بارون میچِکِه
عمر چون، به هزار سال میرسه
چونکه ها، غم، دیگه بیداد میکنه
آدم از، دستِ خودش، خسته میشه
حالا با، یِ بسته، فریاد میکنه
داره از ابر سیاء، خون میچِکِه
چون کهها، خون جای بارون میچِکِه
وقتِ رَفْتَنِش، حُسّی، متّنِ چَنْدانی
خنجر اَسْت، هُشْتْ، میزَنِه
کوچه، همراهِ منه
داره از ابر سیاء، خون میچِکِه
چون که ها، خون جای بارون میچِکِه