در روزهای آخر اسفند
در نیم روز روشن
وقتی بنفشه ها را
با برگ و ریشه و پیوند و خاک
در جعبه های کوچک چوبین
جای میدهند
در روزهای آخر اسفند
در نیم روز روشن
وقتی بنفشه ها را
با برگ و ریشه و پیوند و خاک
در جعبه های کوچک چوبین
جای میدهند
جوی هزار
زمزمه درد و انتظار
در سینه می خروشد و بر
گونه ها روان
جوی هزار
زمزمه درد و انتظار
در سینه می خروشد و بر
گونه ها روان
ای کاش
آدمی
وطنش را
همچون بنفشه ها
می شد
با خود ببرد
هر کجا که خواست
ای کاش
آدمی
وطنش را
همچون بنفشه ها
می شد
با خود ببرد
هر کجا که خواست
در روشنایی باران
در آفتاب پاک
در روزهای آخر اسفند
در نیم روز روشن
وقتی بنفشه ها را
با برگ و ریشه و پیوند و خاک
در جعبه های کوچک چوبین
جای میدهند
جوی هزار
زمزمه درد و انتظار
در سینه می خروشد و بر
گونه ها روان
جوی هزار
زمزمه درد و انتظار
در سینه می خروشد و بر
گونه ها روان
ای کاش
آدمی
وطنش را
همچون بنفشه ها
می شد
با خود ببرد
هر کجا که خواست
ای کاش
آدمی
وطنش را
همچون بنفشه ها
می شد
با خود ببرد
هر کجا که خواست
ای کاش
آدمی
وطنش را
همچون بنفشه ها
می شد
با خود ببرد
هر کجا که خواست
ای کاش
آدمی
وطنش را
همچون بنفشه ها
می شد
با خود ببرد
هر کجا که خواست
ای کاش
آدمی
وطنش را
همچون بنفشه ها
می شد
با خود ببرد
هر کجا که خواست