خونه شلوغ بود رقص لای صداها یه خانواده معمولی دقیق مثل ماها دختری که تازه دکتر شده بود تک دختر مامان پرنسس بابا جشن فارغالتحصیلی دوستا و فامیلا نیکا و نسرین و کیان سپهر و سارینا همه دوستاش بودن در انتظار دیدار دکتر مملکت اومد افتخار ایران دست زدن همه مامان گفت کادوهاشو بدی بابای گردنبند داده بود روش پر نگین یکی از دوستاش پرتره صورتشو کشید کادو مادرم بود یه روسری سفید مهمونی تموم شد همه خوابیدن صبح روز بعد دخترک برای کاری رفت پدر مشغول کار کنه مشکلات و رفت چندرغاز پول یه زندگی سخت ساعت ۱۸ شد دکتر نیومد ساعت ۱۹ شد دکتر نیومد چند ساعت گذشت ۱۰ شد دکتر نیومد ماه دی تموم شد دکتر نیومد پدر کار نمیکرد افسرده بود مادر تا پا میشد گریه میکرد از صبح زود ظرفا نشسته گل رو طاقچه پشمرده موند تقویم دیوار از ۱۹ روزا رو نشمرده بود پدر تو بیمارستانا اشک روی گونه مادر تو اداره پلیس دنبال یه نشونه دوستاش پی اسمش بین جاویدناما حتی پیگیر گمشدههای توی سردخونه اگه تو هم بری مادر و یه حسرت اگه تو هم بری کی میمونه وسط دلمو ببره کی میتونه ازم اگه تو هم بری دیگه چی میمونه ازم زنگ خونه خورد دو تا پلیس جلو در پدر مثل فرشتهها روحش میزد پر پلیس یه پاکتو گرفت داد دست مادر دستاش میلرزید چشماش تر پاکتو باز کرد تا توشو که دید بغض کرد پدر گفت میشه یه چیزی بگیری یه برگه بود قطعه ۱۰ ردیف ۱۹ با یه روسری سفید