شبی دراز در این فکر تا سحر همه شب نشسته بودم و با نفس خویش در پی کار که گر به بند بلای کسی گرفتاری گناه توست که بر خود گرفتهای دشوار به هیچ یار مده خاطر و به هیچ دیار که بر و بحر فراخست و آدمی بسیار نه در جهان گل رویی و سبزه زاری هست همین یه دونه که نیست درختها همه سبزند و بوستان گلزار چون ماکیان به در خانه چند بینی جور چرا سفر نکنی چون کبوتر طیار از این درخت چو بلبل بر آن درخت نشین به دام دل چه فرو ماندهای چو بوتیمار گر از هزار بدیع الجمال پیش آید ببین و بگذر و خاطر به هیچ کس مسپار مخالط همه کس باش تا بخندی خوش نه پایبند یکی کز غمش بگری زار کسی کند تن آزاده را به بند اسیر کسی کند دل آسوده را به فکر افکار چو طاعت آری و خدمت کنی و نشناسد چرا حقیر کنی نفس خویش را مقدار مرا که میوه شیرین به دست میافتد چرا نشانم بیخی که تلخی آورد بار چه لازم است یکی شادمان و من غمگین یکی به خواب و من اندر خیال وی بیدار مثال گردن آزادگان و چنبر عشق همان مثال پیاده است در کمند سوار مرا رفیق باید که بار برگیرد نه صاحبی که من از وی کنم تحمل بار اگر به شرط وفا دوستی به جای آورد وگرنه دوست مدارش تو نیز و دست بدار کسی که از غم و تیمار من نیندیشد چرا من از غم و تیمار وی شوم بیمار چو دوست جور کند بر من و جفا گوید میان دوست چه فرق است و دشمن خونخوار زمام عقل به دست هوای نفس مده که گرد عشق نگردند مردم هوشیار