مادر بزرگ ساعت کوکی رو طاق پنجره با صداش روی سکوت پا می زارهدوباره مادر بزرگ دست حناچشم به راه نوه ها دسته گلاروی ایون اون گلای شمعدونی می بافه شال گردنه زمستونیاما حیف اینا همش تصورهتو میدونی که دلم خیلی پرهنیستی دیگه مادربزرگ کنارمون رفتی و پر کشیدی تو ی آسموندیگه گفتن نداره آی پسراکه عزیزمون شده از ما جدادیگه غم فایده نداره دخترارفت عزیز ترین مون پیش خدامادر بزرگ مادربزرگ نازمیادگاریت مونده تو جا نمازمیه عطرکه واسه مشهدالرضابودشاهد عشق من خود خدا بودوقتی که سخادتو وا میکردی روبه خدا برام دعا می کردی چشمهای بارونی تو من می دیدمغمهای پنهونی تو می شنیدمدیگه گفتن نداره آی پسراکه عزیزمون شده از ما جدادیگه غم فایده نداره دخترارفت عزیزترین مون پیش خدا.