<p>تو کوچههای این شهر راه میافتم<br>منه خسته، ترس بیتو بودن اینجا روی قلب من نشسته<br><br>کاش میشد دوباره برگشت<br>به روزای با تو بودن<br>به همون خاطرههایی که منو تا اینجا کشوندن<br><br>دلم از دنیا گرفته، راهم افتاده به تردید<br>که بمونم یا نمونم، حالا که قلب تو لرزید<br><br>تو صدات خالی از احساسه<br>دلت انگار جای دیگست<br>قصهی عشق من و تو<br>توی یک دنیای دیگست<br><br>رفتم از این شهر تا نبینمت<br>بستم درِ قلبمو رو همه<br>حرفا و دروغات تو سرمه<br>دیگه نمیخوام ببینمت<br><br>دیگه اون روزا گذشت<br>و راهمون از هم جدا شد<br>تو بمون تو خاطراتت<br>دلم از قفس رها شد<br><br>حسرت یه عشق ساده<br>توی قلب تو میمونه<br>با تو بودن توی این شهر<br>رفتن به مرز جنونه<br><br>رفتم از این شهر تا نبینمت<br>بستم درِ قلبمو رو همه<br>حرفا و دروغات تو سرمه<br>دیگه نمیخوام ببینمت</p>