من یه دلقکم میگن امشب مهمترین اجرا رو باز برم ساعت ۸ شب شروع میشه بهترین جوک امسالو باز بگم الان ساعت ۷ غروبه فکرم درگیره نمیدونم واسه چی حدود یک ساعت دیگه باز اونجا باشم میرم ولی نه با کسی خودم تنهایی میرم اونجا نمیخواد کسی بام بیاد حتی دوستام یا خانومم نمیدونم چمه خیلی داغونم یا که برعکس الان خیلی آرومم نمیره تو کتم حتی قانونم اینا میخوان بکشنم حتی با زورم اینا میخوان شکست بخورم مثل دشمن میخوان احساسمو بگیرن که کشتم با اینکه همه رو میخندونم ولی اونا منو فقط میرنجونن بعد اجرا خسته میرم خونم فکر میکنم به چیزایی که میگن خوبن ولی باز اینا همش حرفه همش لفظه همش کش که واسه من حتی کمم بسته ولی اونا میخوان سردردم تبدیل به کمردرد شه من این بازی رو چند ساله میدونم چیزی که خواستنو چند ساله میدونم چیزی هم که ساختنو چند ساله میدونم حتی فکرهاشونو من همواره میخونم فکر میکنند تو فرداشون میتونن میبازن چون تو هیاهو میمونن ولی من چش و گوشمو بستم چون که میخوام یه روزی با تک و پوک پیروز شم من یه دلقکم ولی از نوع غمباد واسه من خیابونه ولی از شده سرسام یعنی من دور فردامو باز خط بکشم و بمیرم من یه دلقکم اما کسی منو درک نمیکنه کسی غم دلو غل و غم نمیکنه کسی حتی کمک نمیکنه به کسی که اسیر بردگی شده من یه دلقکم که پشت خنده هاش همش حقیقت تلخیه که خوابه چیزی که عملا فرق میکنه ولی حرفی که حسابه دردی که تکراره حتی وقت اشک ها میخندن حتی در آزادی رو میبenden روم ولی من بازم میجنگم ایده ها که توی مغزمه بی مغزن دو دقیقه مونده به هشت ولی خب کلی حرف مونده بگم خبر رسیده به گوشم که بچم رو به موته پس باید زود به خونه برم راس هشت رئیس اومد و گفت که حال کن برو بالا مردم معطلن گفتم بچم داره میمیره گفت من بلیتا رو فروختم از دم دیگه نیست راه برگشت با توی الدنگ نمیدونی اگه امشب نباشی صددرصد آبروم رفته و کل برنامه کاری میشه پر پر گفتم باید برگردم چون آبجوش ریخته رو تن بچم اون هنوز سنی نداره اگه نرسم بهش میمیره بعد میشم بدبخت من بچم همه آیندمه نور چشممه هرچی بگم بازم کمه واقعا سخته چون با رفتنش خونه میشه ماتمکده شاید بده این حرفا رو بزنم شاید حقه ولی من تو فکر نجات بچم فقط که داره منو صدا میزنه میگه حالم بده بابا نباید پای من هرگز بسوزه چون اون یه بیگناهه نباید تاوان بیخیالیمونو بده نباید قسمتش اینطور باشه میرم و تماشاچیا صحبت میکنم راضیشون میکنم گفت نه آقا بیا چون من میدونم امشب نری بالا رو سن همشون میرن تو همین حین صدای گریهای رو میشنیدم از دور صدای گریه مادر بچهم میگه بچهمو مرد بخاطر یه تصمیمی که فقط تا لبه خط رفت حالا چه خاکی به سرم بریزم نمیدونم واسه چی پسرم آخه دیگه نمیدونم حتی با چی بخندم نمیدونم کفنشو با کی ببندم یه بچه مرده تو بغل یه آدم ته افسرده و ناامید که زندگی فقط اینو بهش یاد داده با مردمش بازی کنه پانتومیم یه مرد شکست که رفت بالا سن گفت بچم مرد همه خندیدن واسه همین از دید مردم احمق اون دلقک شد واسه همینم الکل دیگه ارضاش نمیکنه در کل شد سردرگم چون که همین بعدازظهر یکی گفت کار نمیکنه دیگه پنج انگشت امشبو حتما مردن پسر تو ببین با حرفای من از پشت امشبو حتما خوش بگذرون تا نامردی رو ببینی از مردم اینا نشونه بود ولی من گوش نکردم روی متن بودم ولی توش نرفتم پوچم و دیگه شدم پوچ تر از قبل چون از اونو من زودتر رفتم خلاصه مردم دینن نمیگن حرفو به هیچوقت نمیدن حقو به بیشتر واسشون حتی مهم نی افسرده میشم یا نه اونا فقط به دنبال حق خوریش میرن فقط به دنبال اینن که داستانشان را بچینن فقط میخوان همه چیز رو از تو بگیرن بعدم در کل بپیچن انگار دلقک انسان نیست یه جوری رفتار میکنن باهام که انگار تو دلش احساس نیست ما از دلقک یه جنس ساختیم به نظرم که با فرق گذاشتن هیچکودوممون نمیتونیم اصلاح شیم حتی تو شنونده خیلی مونده بتونی دلقکو بشناسیش