نمی شود تازه یانه رو تن من یه شعر تازه با خط شکستن قفس با قامت من خو گرفته برای من محال پر گرفتن دل من مثل متن یک جزیره تو هفت دریا تنهایی اسیره نمی تونه تو این مرداب بموندن روزهای رفته رو از سر بگیره ماییم و این نقش بدی در به دری تلخی و خستگی و بی ثمری دلم از وحشت فریاد گرفت یاد از آواز خوش بی خبری چه دلگیره طلوع غربت من چه محزون غروب فرصت من چه دور مرز آرامش چه دور حصار سرزمین بی عبوره تو قلب لحظه های پوک و خالی تپش آهنگ خاموشی گرفته جلای چهره من خیلی وقته غباری از فراموشی گرفته ماییم و این نقش بدی در به دری تلخی و خستگی و بی ثمری دلم از وحشت فریاد گرفت یاد از آواز خوش بی خبری شکسته ساقه ترد عزیمت از این رنج بار سنگین مصیبت دیگه این بوته خورشید دیگه من کجا گل میده تو فصل ورودت به پام زنجیری از نامهربانی عبورم گم شده تو بی نشونی نه همراهی نه نجواهای رفیقی دلم پوسید از این بی همزبونی ماییم و این نقش بدی در به دری تلخی و خستگی و بی ثمری دلم از وحشت فریاد گرفت یاد از آواز خوش بی خبری