بی هوش و مدار، میجوشه تو خونم میل به بودن، سلولام سرد
تنمو با سرما سوزوندن تا ریگی کورم کرد، اما تنهایی صبورم کرد
همگس، همشورم، تلخ و نرفاب تا تو غیب بمونم
من ساکن شهر صدام، بیسهمام از اسم و صورت
میتابه از پنجره ماه، روی جای شلاق روشونام
حتی اگه یک روزی بخوام که بیرون باشم نمیتونم
فرورفتم و زمزمههام، همه فقط شدن اسباب کدورت
منام لذت بردم از این، رفتم روی اعصاب حکومت
قاضی و مردم تو کمین، قانون شده ابزار خشونت
تسنیمِ تاریک زمین، میزنه بیرون چرک و عفونت
نادیده را نادیده میگیرن تا وقتی که میکنه تو ذهن حکومت
طبیعیست هم بهم بگه نادیده بمون، بذار فکر کنن موندی تو حاشیهی به زور
این اتاق و دور و پورت پره هستشدههان، حتی زنده موندنات هم کافیایه بدون
اگه کسی اینور رو ندیدهاتهت، به این معنی نیست که مرده حقیقتات
به این معنی نیست کسی نمیگزه ککش بازی وقتتا تنفسات مقاومت زنده بمونی بسه
یه روزی باز میشه میلهها، شاخکو بال میزنه بیرون از پیلهها
هرچند که دستنیافتنیه رؤیا، اما هرکججهت میخواد ایده آل
ولی کمکم عوض میشه، مسیر راهت میزنی پرسه تو شب رها
به زیر ماه بدون شک تش تگرگ میکنی زیر پاتان که شکنجهات کردن بیدفاع
پاشو نفس بکش، پاشو برگرد درد بودن رو دوباره حس کن
پاشو نفس بکش، پاشو قطع خم نکنم لحظهها رو بشمار
پاشو نفس بکش، حتی اگه مجبوری به انتقام فکر کن
اگه نمیتونی بگذری، ولاش کن، فقط تو میتونی بشکنی طلسمات
پاشو نفس بکش، پاشو برگرد درد بودنات رو دوباره حس کن
پاشو نفس بکش، پاشو قطع خم نکنم لحظهها رو بشمار
پاشو نفس بکش، حتی اگه مجبوری به انتقام فکر کن
اگه نمیتونی بگذری، ولاش کن، فقط تو میتونی بشکنی طلسمات
پاشو نفس بکش