من از دیوونه مردم می گریزم به اونجایی که دل میگه بهشته گریزونم من از مردم همیشه اینم از بازی های سرنوشته دلم میخواد بریم اونجا من و تو که ما رو چشم نامحرم نبینه به اونجایی که جز خورشید و مهتاب کسی دیگه ما رو با هم نبینه پنهون کنم از چشم حسودا تو رو که گوهری گم شده بودی تو رو که چون پرستوی مسافر به قهر از آشیونه آمده بودی پنهون کنم از چشم حسودا تو رو که گوهری گم شده بودی تو رو که چون پرستوی مسافر به قهر از آشیونه آمده بودی میخوام از چشم بد دورت کنم دور به اسفند دل و آتش سینه میخوام پیشت دو چشمونت بمیرم که راه و رسم عاشقی همینه به من میگن تو رو دیوونه کرده کسی که چشم او سحره با جادو اگه دیوونگی عشق درسته که من دیوونه ام دیوونه ی او پنهون کنم از چشم حسودا تو رو که گوهری گم شده بودی تو رو که چون پرستوی مسافر به قهر از آشیونه آمده بودی پنهون کنم از چشم حسودا تو رو که گوهری گم شده بودی تو رو که چون پرستوی مسافر به قهر از آشیونه آمده بودی