مرا هزار امید است و هر هزار تویی شروع شادی و پایان انتظار تویی مرا هزار امید است و هر هزار تویی شروع شادی و پایان انتظار تویی بهارها که ز عمرم گذشت و بی تو گذشت چه بود غیر خزانها اگر بهار تویی در آن زمان که جان خالی از وصال شود کسی به پشت درآید که از قرار تویی بودم ز ازلم پی کویت مستم به ابدم ز می مویت از خود همه را با تو بگفتم حالا تو بگو راز مگویت راز مگویت جهانیان همه گر تشنگان خون منند چه باک زان همه دشمن چو دوستار تویی دلم سراغ لبریز آرزومندیست ستارهای که بخندد به شام تار تویی مرا هزار امید است و هر هزار تویی شروع شادی و پایان انتظار تویی بهارها که ز عمرم گذشت و بی تو گذشت چه بود غیر خزانها اگر بهار تویی