من از سحر می اومدم
تو بی سپیده برسم
به جاده اینکه لحظه ها
به او رسیده برسم
از بس که یار من نبود
خستگی کار من نبود
به جز صدای عاشقان
سکوت بار من نبود
مثل چراغی از آتش
از ته شب می اومدم
تا برسم به ذات نور
همیشه سوسو میزدم
مثل هوای مزرعه
مثل حقیقت مثل خاک
پراز صفا یه لحظه ها
یه چشم بودم پاک و پاک
کدوم سراب پر هوس باز منو به ته کشید
که روی آینه من هوای وسوسه نشست
دعوت وسوسه رسید
یه زهر بی سمایه وداغ
من همه تنم اتش
او همه سایه های باغ
یه لحظه خوابو بعد از اون
نباقی بودو سایه ای
منو کویر برهوت
نه آبیو نه ماهیای
حالا پس از این همه سال
هنوز میپرسم از خودم
سراب خالی بود یا من
خستم و وسوسه شدم
من می تونستم با آتش
هزار گرما بسازم
حاصل عمری که گذشت
آتل و باطل نبازم
من می تونستم بمیرم
اگه می خواستم هنوزم
نه اینکه با نام بهشت
تو این جهنم بسوزم
یه لحظه خوابو بعد از اون
نباقی بودو سایه ای
منو کویر برهوت
نه آبیو نه ماهیای
حالا پس از این همه سال
هنوز میپرسم از خودم
سراب خالی بود یا من
خستم و وسوسه شدم