الهی ندانی چه بر من گذشت تا به اینجا رسیدمالهی ندانی چگونه دلم را به دندان کشیدمشدم قایقی که تن پارهاش را به ساحل کشاندهاگر هم رسیدم دگر شوق ماندن نمانده نماندهگلایه ندارم، شکایت نکردم، که حق من این نیستولی بعد من با کسی بد نکن کههمیشه همین نیست، همین نیستچقدر گریه دارم، که باید بیارم، الهی ندانیبرای تو فرقی ندارد عزیزمتو باز هم همانی، تو باز هم همانیچارهای دیگر نمانده، من تمام راهها را رفتم از ماندن بگویمچارهای دیگر نمانده جز خیابانهای تاریک در مسیر رو به رویمقول ماندن داده بودی، آخرین فرصت برای قول نصفه نیمهات باشچاره ای جز حسرتم نیست کاش این جادهبه سویت یک مسیر فرعی هم داشت...گلایه ندارم، شکایت نکردم، که حق من این نیستولی بعد من با کسی بد نکن کههمیشه همین نیست، همین نیستچقدر گریه دارم، که باید بیارم، الهی ندانیبرای تو فرقی ندارد عزیزمتو باز هم همانی، تو باز هم همانی