<p>در آن شب که غمت سیل شد و جان مرا بُرد<br>نبودی<br>همان شب که دل از پای در آمد، زمین خورد<br>نبودی<br>غمت دوخت لبم را، نتوانم که بگویم<br>کجایی، کجایی<br>ولی ساعت بیحوصله هی زمزمه میکرد<br>نمیآیی، نمیآیی<br>شب شکستن مرا ندیدی، ندیدی<br>به خون نشستن مرا ندیدی، ندیدی<br>به احترام عشقمان نماندی، نماندی<br>اینهمه گفتمت بمان، نماندی، نماندی<br>بیا و ببین، چه خمیده شدم<br>زیر بار غمِ رفتن تو<br>تو ساده گذشتی ازم ولی من<br>واسم سخت گذشت، گذشتن تو<br>بیا و ببین که نگاهم هنوز<br>به خیابان دوختهست، مانده به در<br>یا بیا و بمان، یا بیا و مرا<br>به حال خوش گذشته ببر<br>شب شکستن مرا ندیدی، ندیدی<br>به خون نشستن مرا ندیدی، ندیدی<br>به احترام عشقمان نماندی، نماندی<br>اینهمه گفتمت بمان، نماندی، نماندی</p>