سوار شعورِ دستۀ ناران روند
از آن همه گرمی جدا کرد
اوست صدای استعۀ گور
چون مرگِ منِ من را صدا کرد
من و ترنم در هم خزیدیم
از تو دگر چیزی ندیدیم
میانِ راهِ آهنِ شهر
چگونه از هم دل بریدیم
از پشتِ دیواری پر از نور
تو را میانِ خانه دیدم
سبوکتر از ابرِ سبوک بار
به سویِ او شُد دوییدم
زمین از آغازش جدا شد
هوا پر از بهرِ صدا شد
صدای اندوهِ درونم
چگونه خالی از صدا شد
آیا در آن لحظه ندیدی
که من پر از احساسِ دردم
میمردم از این غم که دیگر
اگر به خانه برنگردم
اکنون فقط تنها مینشینی
تنها میانِ خاطراتم
من میخزم چون سایۀ دور
رویِ نگاهِ سرد و ماتم
حس میکنم چیزی نمانده
جز فکرِ خانه در سرِ من
با من یکی شو بعد از این راه
ای ابتدا و آخرِ من
سوتِ ترن آوازِ تلخیست
که از ارتعاشش میشوم سُست
با آن چگونه میتوان زیست
در آنچه چیزی میتوان جست
روزی دوباره میشود باز
دروازههای باز و بانم
میگیرد هر جا که باشم
دروازهبانِ ناتوانم
سوتِ ترن آوازِ تلخیست
که از ارتعاشش میشوم سُست
با آن چگونه میتوان زیست
در آنچه چیزی میتوان جست
با آن چگونه میتوان زیست
در آنچه چیزی میتوان جست