نفسمو گرفته باز اینجا
شدم طلسم انگار این بار
برس به داد من روی پله اضطراری
درِ بهشت که باز نی، که فرشته باشی باهام
داری چه انتظاری از این آدما...
این آدما...
نفسمو گرفته باز اینجا
شدم طلسم انگار این بار
برس به داد من روی این پله اضطراری
درِ بهشت که باز نی، که فرشته باشی باهام
داری چه انتظاری از این آدما
با اینکه اشتباهی
این دل میخواد دلِ شب گاهی
عشقِ تاریک، هنوزم توو نوشتههامی
سرنوشت ما اینه، بهت اضطراب میده
میخواد بکشه پایین منو این پله اضطراری
این پلهها رو کردم بالا پایین، نیست راه فرار وقتی توو اینی
من دیگه توقعی ندارم از این آدما، ولی طوری نی
با زمان میشه حل ولی کلی نی
به جاش الان ناامیدی، انگار تا سراب ما دویدیم
شبیه زامبیها مغزمو جویدی
هواتو داشتم ولی فقط نفسمو بریدی
خودت میدونی، خودت نمیری، خودت دروغ میگی، خودت امیدی
نمونده پلی، وگرنه همین آدمِ عاقل دلی نی
سخته از خودم جدا دیدنت
بودنت دوپامینمه
ندیدی چقدر دادم خماری سرت
داشتم چه گناهی مگه؟
من که باختم به دنیا این همه
کاش درِ حداقل تو بازیم نده
این پله اضطراری منو کجا میبره؟
چقدر این دو راهی بده
برم بالا بیام پایین چه فرقی داره آدم کجا بمیره؟
انتخاب سخته با اینکه آخرِ هر دوتاش یکیه
چه فرقی داره از هر طرف بخونی «درد» و باز یکیه
هر طبقه یه اتاق داره هر اتاق یه کینه
کاش خودش میاومد میکرد درو وا ببینه
خودش بیاد ببینه حال بدمو، واقعیه
برا بیرون رفتن ندارم هنوز راه دیگه
این زندگیِ نامردِ حرومزادهایه
این آدما...